از خواب می پرم.......![]()
حتی فکر نفس هایی که در آغوشش هدر می دهی نفسم را بند می آورد....![]()
راستی الان بی من....
با او خوشی؟؟؟......![]()
دیگر دلت هوای دستهای کوچک مرا نمی کند؟؟؟
می بوسیش...![]()
اهسته در گوشش می گویی(دوستت دارم)![]()
چه بی خبری که من....
اینجا.....
هوس احساساتم را باقطره اشکی ارضا میکنم....![]()
هرچندنمی دانم خواب هایت را باکه شریک میشوی؟؟
اما هنوز....
شریک تمام بی خوابی های من توی!!
به چه می اندیشد؟
ونظرگاه نگاهش به کدامین سوی است؟
دل من می گوید
که نشسته است به تماشای خیال
به تماشای طلوع پرواز
با خودش می گوید:
کاش این آدمها به مسیرسفرعشق نگاهی بکنند؟
کاش این آدمها
در تنهایی
کاشانه ی خود را
به افق باز کنند
و ببخشند به شفافی باران خود را
بگذارند که در باغچه ی صحبتشان
لاله ای سرخ طنین اندازد و سلامی بکند
بگذارند که بر پنجره ی خلوتشان
پیچکی سبز بیاساید بال
و بیندازد چنگ
کاش این آدمها
در تنهایی خود را به افق باز کنند
به تجلی گه نورانی عشق،بگذارند که از عشق ندایی برسد.
کاش بودی آسمان دلم بارانی نبود
تنها شدیم منو دلم عاقبتش جداییه
تنهام گذاشتی منو تو ،آخر بی وفاییه
توی دلم به جون تو جات خیلی خیلی خالیه
به تو نگــــــــــــــم به کی بگم
این روزا دارم می میرم
اینقده آتیشم نزن
قلبمو پس نمی گیرم
دعا کنــــــــــــون گریه کنـــــــــــون
سرمو بالا می گیرم
همش به فکرم که یه روز
تو رو دوباره ببینم
همش می گم که ای خدا تا کی باشم ازش جدا
رفته ولی دلم براش پر می زنه بی انتها
رفتن تو چیزی نبود بجز این غصه ها
می میرم و زنده می شم تا بگذردند این لحظه ها
به تو نگــــــــــــــم به کی بگم
این روزا دارم می میرم
اینقده آتیشم نزن
قلبمو پس نمی گیرم
دعا کنــــــــــــون گریه کنـــــــــــون
سرمو بالا می گیرم
همش به فکرم که یه روز
تو رو دوباره ببینم
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست
بگذار تا عاشقترین مردم بدانند......
بین من و دستان گرمت نسبتی نیست
تا انتهای ماجرا هم پی نبردیم
از مشرق چشم تو مارا قسمتی نیست
چندیست می گرید دلم باور کن ای دوست
در حجم دستان تو دیگر وسعتی نیست
معذورم از عشقت ببخشایم پریزاد
دیگر برای دل سپردن فرصتی نیست
دلم از اینکه تو را سروده پشیمان نیست
نبین به خنده ی من طرح بی خیالی را
همیشه گریه ی عاشق شبیه باران نیست
تو هیچ وقت به این فکر کرده ای
دیریست.........
که آفتاب نگاهت کنار گلدان نیست؟!
خدا کند که بمیرم و آخر اسفند
نبینم اینکه .......
بهاری پس از زمستان نیست
کنار پنجره می پوسم و نمی آید
کسی که عابر معمولی خیابان نیست
به گیسوی تو گره خورده رشته ی فکرم
وگر نه................
نظم من آنقدر هاپریشان نیست .
تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوای
حرف دلم رو گوش کن
فقط بر ای یک بار
بعدش خدا نگهدار![]()
تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دله شکسته ام
دلتنگی هامو بردار
پیش خودت نگه دار
هر وقت که تنها شدی
منو به یادت بیار
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد وبهار
روی هر شاخه ،کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن.....
یهـــــــــــــــــــــو شدی عزیزم![]()
تا به خودم اومــــــــــــــــــــــدم
دیدم بـــرات میمـــــــــــــــــــرم
حالا که عاشقـــــــــــت شدم
پشتمــــــــــــو خالی می کنی
رفتی حالا حق دل و از کـــــــــی باید بگیرم
حالا کـــــــــــه دیونتــــــم تنهام میزاری
اینه رسمش![]()
حالا که زندگیمــــــــــی تنهام میزاری
اینه رسمش![]()
مگه نا مسلمونــــــــــــــی گنا نداره
اینه رسمش![]()
یکمی که فک کنی می بینی جز من کسی نداری
اینه رسمش ![]()
پرسید چند؟![]()
گفتمش دل مال تو اما بخند
او بخندیدو دل زدستانم ربود![]()
تا به خود باز آمدم او رفته بود![]()
رده پایش روی دل جا مانده بود ![]()
شاید این شع
رفرو
سوخته
![]()
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به
دعا می خوانم
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد ؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود :ایست!
باد را فرمود :باید ایستاد؟
آنکه دستو زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

......اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
درامتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفته ایم
ـیعنی همین کتاب اشارات راـ
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می کردیم
اما کتاب را که ورق می زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی .......
ناگاه
انگشتهای ((هیس!))
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!
اول آبی بود این دل،آخر اما زرد شد
آفتابی بود،ابری شد،سیاه و سرد شد
آفتابی بود،ابری شد،ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده وشفاف،عین آینه
آه،این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟
هر چه با مقصود و خود نزدیکتر می شد،نشد
هرچه از هر چیز وناچیز دوری کرد ،شد
هرچه روزی آرمان پنداشت،حرمان شد همه
هرچه می پنداشت درمان است،عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیرو ساکت وبی دست وپا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید وحواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی زچشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد:زوجی فرد شد
یعد هم تبعید و زندان شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

